اظهارنظرهای اخیر جواد ظریف، وزیر خارجه پیشین، و حسین مرعشی، دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی، درباره مذاکره با آمریکا و پیگیری مناقشات از مسیر دیپلماسی، در ۲۴ ساعت گذشته مورد توجه قرار گرفته است. در همین رابطه، روزنامه خراسان با نگاهی انتقادی، ادبیات مرعشی را در چارچوب رادیکالیسم سیاسی بررسی کرده و حسین قتیب (تحلیلگر مسائل سیاسی) نیز در یادداشتی، استدلال ظریف درباره مذاکره با آمریکا و مقایسه آن با رویکرد مائو در قبال واشنگتن را به چالش کشیده است. در ادامه، این دو دیدگاه را مرور میکنیم.

خراسان: بازهم دوگانههای موهوم
روزنامه خراسان نوشت: همزمان با فراگیرشدن ویدئویی تقطیع شده و قدیمی از اظهارات محمدجواد ظریف درباره برجام و دوگانه واهی میدان و دیپلماسی که واکنش های منفی بسیاری را هم به دنبال داشت؛ دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی در مصاحبهای، باردیگر اظهاراتی عجیب را خطاب به رئیس جمهور، رئیس مجلس، دبیر شعام و فرماندهان نظامی کشور بیان کرد؛ گویی که چنان از اخبار و تحولات در ۲۰ سال گذشته بی خبر است که چنین اظهاراتی را بیان می کند. حسین مرعشی گفت: من به رئیسجمهور، رئیس مجلس، آقای رضایی دبیر شورای عالی امنیت ملی و فرماندهان محترم سپاه هشدار میدهم که در زمینه جلوگیری از جنگ احتمالی سوم، مطلقاً حق ندارند هیچ ریسکی را بپذیرند. هر تدبیر سیاسی و نظامی و هر عقبنشینی تاکتیکی که لازم باشد، باید انجام شود تا ایران حفظ شود و مردم بیش از این تحت فشارهای روزافزون قرار نگیرند.وی افزود: باید روشن باشد که ایران، مهمتر از هر مسئله دیگری است؛ مهمتر از غنیسازی و مهمتر از حفظ دستاوردهای هستهای. با تورمی که اکنون به سمت ارقام بسیار بالا حرکت میکند، نمیتوان کشور را اداره کرد. جمهوری اسلامی باید یاد بگیرد که در مواقع لازم، امتیازهای تاکتیکی بدهد. مهمترین امتیازی که جمهوری اسلامی امروز باید به دست بیاورد، حفظ تمامیت ارضی ایران، استقلال کشور و حفظ نظام جمهوری اسلامی است. جنگ یا باید در میدان نظامی پایان یابد یا در میدان دیپلماسی؛ مگر راه سومی وجود دارد؟ چه کسی گفته مذاکره خیانت است؟

تنها نکته جدید این اظهارات لحن طلبکارانه ای است که صحبت های مرعشی دارد. این نوع هشدار دادن به مسئولان کشور صرفا مرعشی و همفکرانش را در کنار رادیکال های طیف رقیب قرار می دهد و بار دیگر نشان می دهد ادبیات رادیکالیسم در هر طیفی که باشد، مشابه است. نکته بعدی که اظهارات مرعشی را به رادیکال های طیف مقابل نزدیک می کند، تهی بودن همه این حرف ها از راه حل است. مرعشی به حساب خودش با این هشدار دارد حجت را تمام می کند تا بعد که مجددا درگیری شود، ادعا کند که طیف سیاسی او هشدار داده بود که مذاکره نکردن جواب نداده است؛ شگفت آن که رادیکال های طیف مقابل نیز دقیقا رویکرد رسانه ای مشابهی را در رد مذاکره دنبال می کنند و دقیقا انتقادهایی مشابه و بدون هیچگونه راه حل عقلانی و قابل اجرا مطرح می سازند.
اشکال اساسی طیف های سیاسی ایران در ۳۰ سال گذشته ایجاد یک برساخت موهوم با یک نگاه دوقطبی ساز بوده است. همین موضوع باعث شده در طول دهه های گذشته همان گونه که اصلاح طلبان حیات سیاسی خود را در گرو مذاکره و تعامل با آمریکا تعریف کرده اند، جناح مقابل آن ها نیز حیات سیاسی خود را در نفی مذاکره و تعامل با غرب تعریف کند و اکنون که عملا ضعف و اشکالات هر دو نگاه، در عمل و با تحولات اخیر کاملا اثبات شده است، فقدان یک گفتمان جایگزین، این نگاه را مجبور به تداوم پافشاری بر این نسخه های اشتباه و تاریخ گذشته کند. جالب این که این پافشاری به جایی رسیده که به هشدار به رئیس جمهور، رئیس مجلس و دبیر شعام ختم می شود آن هم در شرایطی که دوست و دشمن شنیده اند که این مسئولان در کنار بسیاری دیگر بر تداوم استفاده ایران از هر دو ابزار مذاکره و جنگیدن بارها و بارها تاکید کرده اند.
آقای ظریف! زمانی مذاکره میکنند که منافع اقتضا کند
در فیلم جدیدی که از جواد ظریف منتشر شده، او سعی دارد تا مذاکره مائو با آمریکا را نسخه نجات چین معرفی کند، روایتی که از نظر تاریخی بحثبرانگیز است. حسین قتیب (تحلیلگر مسائل سیاسی) در این رابطه نوشت: آقای ظریف، مائو ۲۳ سال پیش از دیدار با نیکسون پایان سدهٔ تحقیر چین را اعلام کرده بود! محمدجواد ظریف میگوید مائو با جرئت نشستن پشت میز مذاکره با آمریکا به «سدهٔ تحقیر چین» پایان داد. ظاهراً در این روایت، تاریخ چین باید کمی جابهجا شود تا نتیجهٔ سیاسی موردنظر آقای ظریف به دست آید.
آنچه در تاریخ چین «سدهٔ تحقیر» نامیده میشود، معمولاً به دورهای از جنگ اول تریاک در ۱۸۳۹ تا تأسیس جمهوری خلق چین در ۱۹۴۹ اشاره دارد؛ دورانی که با مداخلات قدرتهای خارجی، قراردادهای نابرابر، از دست رفتن حاکمیت بر بخشهایی از سرزمین چین و اشغالگری ژاپن همراه بود. در روایت رسمی حزب کمونیست چین، پیروزی انقلاب ۱۹۴۹ و تأسیس جمهوری خلق، نماد پایان این دوره و بازیابی حاکمیت ملی است. البته برخی روایتهای تاریخی، پایان این دوران را به تحولات دیگری، از جمله پیروزی بر ژاپن در ۱۹۴۵، پیوند میدهند. اما هیچیک از این تاریخگذاریهای اصلی، پایان سدهٔ تحقیر را به سفر نیکسون در ۱۹۷۲ نسبت نمیدهند.
بنابراین، اگر قرار باشد ادعای آقای ظریف را بپذیریم، باید قبول کنیم که مائو در سال ۱۹۴۹ انقلاب کرد، جمهوری خلق را تأسیس کرد، در سال ۱۹۶۴ به سلاح هستهای دست یافت، در سال ۱۹۷۱ کرسی چین در شورای امنیت را به دست آورد، اما همچنان منتظر بود تا در سال ۱۹۷۲ با نیکسون دست بدهد و تازه سدهٔ تحقیر کشورش پایان یابد!
مشکل فقط این جابهجایی تاریخی نیست. آقای ظریف مهمترین متغیرهای روابط بینالملل را نیز از روایت خود حذف میکند. نیکسون و کیسینجر برای پایاندادن به تحقیر چین راهی پکن نشده بودند. آمریکا درگیر جنگ سرد بود، با شوروی رقابت میکرد و میخواست از شکاف عمیق میان پکن و مسکو برای تغییر موازنهٔ قدرت استفاده کند. چین نیز پس از درگیریهای مرزی با شوروی در سال ۱۹۶۹، نزدیکی به آمریکا را فرصتی برای کاهش تهدید امنیتی خود میدید. این همان دیپلماسی مثلثی مشهور نیکسون و کیسینجر بود؛ محاسبهای مبتنی بر منافع و موازنهٔ قدرت، نه مراسمی برای اعطای عزت به ملت چین.
از قضا، آمریکا تا سال ۱۹۷۹ جمهوری خلق چین را به رسمیت نشناخت و همچنان دولت مستقر در تایوان را نمایندهٔ قانونی چین میدانست. حتی سفر تاریخی نیکسون نیز به شناسایی فوری جمهوری خلق منجر نشد. اگر پایان تحقیر چین به نشستن مائو روبهروی رئیسجمهور آمریکا وابسته بود، چرا برقراری روابط رسمی دیپلماتیک هفت سال دیگر طول کشید!
چینِ سال ۱۹۷۲ کشوری نبود که با دست خالی به امید کسب احترام راهی مذاکره شود. این کشور پیشتر به توان هستهای دست یافته بود، صدها میلیون نفر جمعیت داشت، از موقعیت ژئوپلیتیکی تعیینکنندهای برخوردار بود و نمایندگی آن در سازمان ملل و کرسی دائمی شورای امنیت در سال ۱۹۷۱ به جمهوری خلق منتقل شده بود. مائو از موضع یک قدرت بزرگ، هرچند همچنان فقیر و دارای آسیبپذیریهای جدی، مذاکره میکرد. مهمتر اینکه واشنگتن نیز برای این گشایش انگیزهٔ راهبردی داشت.

البته این به معنای انکار اهمیت تصمیم مائو برای نزدیکی به آمریکا نیست. گشایش سالهای ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲ یکی از تحولات بزرگ دیپلماسی قرن بیستم بود. اما تفاوت بزرگی وجود دارد میان اینکه بگوییم مائو با استفاده از یک فرصت راهبردی، موقعیت بینالمللی چین را تقویت کرد و اینکه ادعا کنیم با جرئت مذاکره با آمریکا به سدهٔ تحقیر چین پایان داد.
حتی جهش اقتصادی چین نیز عمدتاً با اصلاحات دنگ شیائوپینگ از سال ۱۹۷۸ و تغییرات گسترده در سیاستهای اقتصادی داخلی آغاز شد. به عبارت دیگر، چین ابتدا حاکمیت سیاسی خود را تثبیت کرد، سپس در شرایط جنگ سرد از موقعیت راهبردیاش برای گشایش دیپلماتیک بهره برد و در مرحلهای دیگر، با اصلاحات اقتصادی مسیر توسعه را تغییر داد. تبدیل این فرایند پیچیده به داستان اعتمادبهنفس مائو در مذاکره، بیشتر به خطابهٔ سیاسی شباهت دارد تا تحلیل تاریخی.
از آقای ظریف، با آن سابقهٔ طولانی دیپلماتیک، انتظار میرود بداند که در روابط بینالملل، قدرتهای بزرگ صرفاً به احترام جرئت طرف مقابل مذاکره نمیکنند. آنها زمانی مذاکره میکنند که منافعشان اقتضا کند. نیکسون به پکن رفت چون آمریکا به تغییر موازنهٔ قدرت نیاز داشت، نه چون ناگهان تصمیم گرفته بود به تحقیر تاریخی چین پایان دهد.